از بس راه افـتاده دنبالـم
سایه‌ام،
کـلافه شدم،
یه عمره که زیـر پام افـتاده.
بزار یه کـم تو اين دنیا زنـدگی كنيم
اون سرش به کـار خودشو
من سـرم به کار خودم

 

«اورهـان ولی»

صـابر مقـدمی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | پنجشنبه، 22 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 15

ژرف زيستن در کوهسـتان
مرا مشتاق آوای تنــهای کاج‌های آوازه‌‌خوان بـارآورده‌است.
روزهايي که بـادی نمی‌وزد
او چقـدر تنهاست!

 

«اوتاگـاکی رنگتـسو»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | پنجشنبه، 8 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 3

«من هيچ‌کس‌ام، تو کی هسـتی؟
 تو هـم هيچ‌کس‌ای؟
 پس يه جفت از مـا هس، هيچی نگـو.
  می‌دونی، اونـا ما رو تبعـيد کردن.»
چه‌مايه ملالـت‌بار که کسی باشی
و چه‌مايه عوامـانه،
انگـار وزغی‌ که نامت را هـمـه‌‌ی روز
با باتـلاقی ستايش‌گر بگـويي.

 

«امیلی دیکنـسون»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | یکشنبه، 21 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 4

نوری هست که مـا
نه می‌بینیمـش نه لمسـش می‌کنیم.
در روشنی‌هـای پوچ خویش می‌آرامـد
آنچه ما می‌بینیم و لمس می‌کنـیم.

من با سر انگشـتانم می‌نگرم
آنچـه را که چشمانم لمس می‌کـند:
سایه‌ها را
جهان را.

با سـایه‌ها جهان را طـرح می‌ریزم
و جهان را با سـایه‌ها می‌انبـارم
و تپش نور را
در آن سـوی دیگر
می‌شـنوم.

 

«اکتـاویو پـاز»

احمد شـاملو

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | چهارشنبه، 10 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 3

شمـعی در طاقچـه‌ی پنجره ایسـتاده
آرام آرام می‌سوزد
و می‌گوید که کسی این‌جا مـرده‌است.
چند درخت کـاج در سکوت
دور تا دور راهی که ناگـهان
ختم می‌شود به گورسـتانی
در مـه.
پرنده‌ای صفـیر می‌کشد.
چه کسی آن‌جـاست؟

 

«ادیت سودرگـران»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | یکشنبه، 31 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 2

چه بهاری بود بـا توخنـدیدن
و چنگ زدن به زنگ‌های نگاه تو
شهوانی و آرام چون انـاری عریان
نگاه تو اشـارت نیمروز است
در تقاطـع پاییز
در دریـاهای پیرامون نگاه تو
پرندگان چون تیرهای مسـموم به پرواز در می‌آیند
تابسـتان چشم بسته در پای دیوار ایستاده‌است
چه به جا مـانده از نگاه تو
جز سـایه‌ای فرسوده
جنـگلی دور
گلی مغـموم
براده‌های رنگ‌های یك بهار؟
پرنـده‌ها چگونه به فقـدان یك آسـمان عادت می‌كنند؟
آه، من از شناختن بـاران جا مانـده‌ام
به انـاری عریان می‌مـانم، مغلوب و رنجـیده
نگاه قدیمی تو چون پـاییزی زنگ خورده
با طنین زنگ‌ها تركـم می كند.

 

«آیتن مـوتلو»

صابر مقدمی

 

 

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | جمعه، 29 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 1

آیـا دلم به خواب رفتـه‌است؟
آیـا کندوی رویـاهای من دیگر کـار نمی‌کند؟
چرخ چـاه ذهنم خشک می‌گـردد،
کج‌بیل‌ها خـالی و
تنها سـایه در درون؟

نه، دلـم در خواب نیست
بیـدار است، سخـت بیدار است.
نه در خواب و نه در رویـا
چشـمانش را به تمامی گـشوده‌است
نشانه‌های دور را می‌پـاید و
بر لبـه‌ی سکوت بی‌کـران گوش ایستاده است.

 

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | چهارشنبه، 6 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 2

یک روز آفتابی، بـاد
جانم را با عـطر یاسمن‌ها صـدا کرد.

"به جای عطر یاسـمن‌ها
دلم عطر گل‌های سـرخ را می‌خواهد."

"گـل سرخی ندارم،
همه‌ی گل‌های باغـم
مرده‌انـد."

" خوب، پس گلـبرگ‌های خشک را برمی‌دارم
برگ‌های زرد را و آب‌های چشـمه را."

باد ترکم کرد. گـریستم. با خـودم گفتم:
"تو چـه کرده‌ای با باغی
که به تو به امـانت سپرده شـد؟" 

 

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | سه شنبه، 24 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 5

نامـادری بدی بـود.
حـالا در پيری٬چه جانکاه می‌ميـرد
در کلـبه‌‌ای خالی.
می‌لرزد
مثل دسـته‌ی کاغـذهای سوخـته.
هیـچ به‌خاطر نمی‌آورد کـه بد بود.
ولـی می‌داند
که سـردش است.

 

«آنا سوییر»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | سه شنبه، 3 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و نه 
نظرات 1

من صـدای شمایانم،هُرم نفسهاتان
بازتـاب چهره‌هـاتان
لـرزش پوچ بالـهایی که نیست
من تا پایـان با شما هسـتم،هر چـه که پیش آیـد،
از این روست که این‌چنـین به اشتـیاق دوستم می‌دارید
حتی وقتی به زانو افـتاده باشم یا دست به گـناه آلوده باشم
از این روست که بی‌لحـظه‌ای تردیـد بهترین فرزندانـتان را
تقدیمم می‌کنـید
از این روست که هـرگز،هـرگز و هـرگز از من نمی‌پرسـید "کـجاست طفلـک من؟"
این دود آتش ستایشـهای شماست
که دیوارهـای خانهٔ تـا همیـشه متروک مـرا سیاه می‌کند
آنها می‌گویـند- بیش از این نمی توان نزدیک بود
بیش از این نمی‌توان عشق ورزیـد

و من مثل سـایه که بخـواهد از تن جـدا شود
مثل تـن که بخواهـد از جان جـدا شود
می‌خواهـم که از یـاد بروم 

 

«آنـا آخماتـووا»

آزاده کـامیار

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | شنبه، 22 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 1

چه می‌کـنی با دست‌هایـم؟
این را بـزن
بعـد هم یکی دیگـر
چشمـانم نگاهت می‌کـنند.
احسـاسی عجیب دارم و جز آن
چیزی به یـاد نمی‌آورم از تجـاوز تو
حـالا که پاهـایم را می‌بری به تـرتیب
و می‌بیـنی نگاهت می‌کـنند چشم‌هـایم.

محـکم‌تر می‌زنی به آنـچه کـه مانده
چشمـان من امـا هنـوز هم زنــده...

خوب
حـالا تو بگو جــلاد
کیـفور شده‌ای نــه؟

 

 «گونـار اکـلوف»

سیما رحیمی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | سه شنبه، 11 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 2

 
اگـر که روزی من مُـردم
بر روی گـورم
سه شـاخه گُل‌سرخ بگـذارید.
از آن گُل‌های سرخی
که من آنها را دوست می‌‌دارم.

و بـر روی سنگ گـورم
با خـط سرخ بنویسـید:
«او با عقـل و قـلب می‌رزمید
- حتي اگـر چه بیـهوده -
به سـوی آفتـاب.»

 

«ویلی مُونسن‌برگ»

مجتبي کولیوند

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | سه شنبه، 11 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 1

آیـا دلم به خـواب رفته‌است؟
آیا کنـدوی رویاهای من دیگر کـار نمی‌کند؟
چرخ چاه ذهـنم خشک می‌گردد،
کج‌بیـل‌ها خالی و
تنـها سایه در درون؟

نه، دلـم در خواب نیست
بیــدار است، سخت بیدار است.
نه در خـواب و نه در رویـا
چشمانش را به تمـامی گشوده‌است
نشانه‌های دور را می‌پـاید و
بر لبه‌ی سکوت بی‌کـران گوش ایستاده است. 

 

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | شنبه، 8 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 4

نمی تونم عشـقو يه قـرن عقب بنـدازم
ازم بــر نمی‌ آد
حـالا هرچی گريـه گلومو جر بـده
هـرچی بغـض بخواد بتـرکه، منفـجر شه، بسـوزونه
زير کـوهای خاکستری
آره، کوهای خاکـستری.

نمی تونم اين بغلو عقب بنـدازم
اين شمـشير دولبه‌ی
عشق و نفـرت رو.

کـار من نيس
حالا بخـواد شب، قـد يه قرن رو دوشـم سنگينی کنه
و صبـح هی اين پا، اون پا کنه
نه‌ می تونم زندگـيمو بندازم يه قرن ديگـه
نه عشقمو
نه اشکای آزاديمو.

ازم بـر نمی آد دلمو دس به سر کنم. 

 

 

«آنتونیو راموس روسا»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | چهارشنبه، 14 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
(نظر بدهید.)

 وادارم نکردی که رنـج بکشم
پس لزومی‌نداشت که انتـظار نفرتم را داشـته باشی
که هـدیه‌ای نفیس و پرشـکوه خواهـد بود.
هرگز به قـدر ذره‌ای از جسم  نمی‌ارزی

به سـادگی
حضــورت را در خویش کشـته‌ام .

حـالا، تطـهیر شده‌،
در بـزم رقص مردگان می‌رقصـم.

 

 

«آنا سوییر»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | جمعه، 9 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 5

هر آن‌چه از دورها می‌آيـد
با مخاطـرات می‌درخشد.
هر آن‌چه دوباره بر می‌گـردد
لبريز تقـدير است.
و تو درمی‌يابی کـه او
مهر را بر پيشـانی‌اش می‌برد
و از شمـشيرها سواری می‌گيرد.
هم از اين‌روست که دوستش می‌داری
که خود را تحقـير می‌کنی  با شب
وقـتی او می‌آيد
زرد و وحشی بر درگـاهت
آويزان می‌شوی از موهـايش ،  ملتمسانه
که تـو را ببرد
که تورا منهـدم کند در آن پـرتو.

 

«آلیشا تورس»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | سه شنبه، 6 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 2

 

با شب‏های آبی تابسـتان، به کوره‏راه‏ها خواهـم رفت٬
زخـم خورده از گنـدم‏ها، اسیر یکی سـاقه‏ی تکیده‏ی علف:
طراوت را، رویـاوار، زیر پاهایم حس خواهـم کرد.
باد را خواهم گـذاشت تا سر عریانم را بروبد.

حرف نخواهـم زد، هیـچ اندیشه نخواهم کرد:
عشق بی‏حد امـا در روحم اوج خواهد گـرفت،
و دور خواهم شد، بسـیار دور، کولی‏وار،
با طبیـعت، - شادمان، انـگار که با زنی.

 

 

«آرتور رمبو»

نفیسه نواب پور

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | دوشنبه، 5 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
نظرات 1

 

بلند بودند آن عصرهايی که شعر مرا ترک کرد.
رود محتاطانه جاری بود، سقلمه می‌زد به قايق‌های تنبل
تا عصرهای بلند را ببيند، ساحل عاج
سايه‌های لميده در خيابان‌ها، مانکن‌های مغرور ويترين مغازه‌ها
با چشم‌های جسور و متخاصم، زل می‌زدند به من

استادان کلاس‌هايشان را ترک کردند، با صورت‌های تهی
انگار سرانجام از ايلياد خسته‌شدند.
روزنامه‌های غروب خبرهای آشفته آوردند
ولی هيچ‌ اتفاقی نيفتاد. هيچ‌کس دستپاچه نشد.
هيچ‌کس در پنجره‌ها نبود، تو آن‌جا نبودی
حتی به نظر می‌رسيد راهبان هم از زندگی خود شرم دارند.

بلند بودند آن عصرهايی که شعر ناپديد شد
و من با جن مات شهر رها شدم.
مسافری فقير، متروک بيرون گاردنورد
چمدان بادکرده‌‌‌ی طناب‌پيچ‌
و باران سياه سپتامبر.

با من بگو چه‌ علاجی‌کنم از دست کنايه، نگاه خيره‌ای
که می‌بيند و رخنه نمی‌کند. بگو چطور خودم را شفا دهم
از خاموشی.

 

 

«آدام زاگاجوفسکی»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع ديگران... | شنبه، 3 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
(نظر بدهید.)

موهـايت از آن انگشتان من‌‌‌است ، زير دامنت
دلـم در شگفتی پنهان می‌شود
و برگ تقويمی خش‌خش‌کنـان می‌افتد.

وقـتی می‌آيی،
درگاه قـديمی‌ام چون کودکـی می‌گريد
تا بيشتر بيـايي.

در هيـئت گروهـانی سرسخت، روزهاي گـذشته‌ام ،
 نفس‌نفس‌زنـان گوش‌هايم را گـاز می‌گيرند:
چرا ما را در آن‌ها  نبوسيـدی؟

و نمـی‌فهمی آن‌‌ها آنقـدر  پريده‌رنگ و سرگـردانند
که  نورشـان نمی‌تواند از آن چشـم‌های تو باشد.

 

 

«آتیلا جوزف»

محسن عمادی

 

مرد بارونی | موضوع عمومی | شنبه، 3 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت 
(نظر بدهید.)